مادر میخواد ازدواج کنه....
نمی دونم در آیینه بود یا خودم بودم که حرف می زدم . هر چه بود خیلی سمج بود . مدام ، در فضای ساکت اتاق تکرار می شد تا حقیقت تلخ را بر سرم بکوبد که در شرف انجام شدن بود . دلم می خواست از جلوی ایینه بلند شوم ؛ اما قدرت اینکار را نداشتم و همانطور پریشان ....
...................
ساخته شده با پرنیان
زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها دوان دوان از كلاسها بيرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارج شوند .من و ليلا هم كيفهايمان را برداشتيم و راهي منزل شديم .نيم روز بود و هوا نسبتا گرم مسيري كه ما براي رسيدن به خانه انتخاب كرده بوديم يكي از كوتاهترين و متنوعترين راهها بود چون كه وجود بازارچه اي كه تقريبا نيمي از راه را بخود اختصاص داده بود سبب ميشد خستگي راه را كمتر احساس كنيم.وجود مغازه هاي مختلف و رفت و آمد مردم سر و صداي اتومبيلهاي در حال حركت و داد وفرياد دست فروشها كه هر كدام سعي داشتند جنس خود را به فروش برسانند هميشه باعث تفريح ما ميشد
.....................
ساخته شده با پرنیان
همینجور كه سرم پائین بود و دستم تو جیبم، به زمین خیره بودم و تو تاریکی شب توی یه کوچه خلوت زیرِ بارون و نسیم خنكِ هواى بهاری این شهر پر دغدغه راه میرفتم. چند روزى از عید گذشته بود، همه شاد بودن، همه میرفتن خونه آشناهاشون. اما بین این همه آدمِ خوشحال من دلم گرفته بود. ساعت رو نگاه كردم از نیم شب گذشته بود و كوچه ها خلوته خلوت بود.
.....................
ساخته شده با پرنیان
افکارم مثل جنگلی تاریک پر از سوال و سیاهی شک و تردید بود. من نا خداگاه میان این سیاهی دست و پا می زدم. آنقدر سوال در ذهن داشتم که می دانستم تلاش برای پیدا کردن جواب درست برابر است با دست و پا زدن در مردابی که فقط باعث پایین تر رفتن من میشود. این چه پیشانی نوشتی بود که داشتم؟ یعنی از ابتدا و از روز اول سرنوشت هر کس مقدر شده و همه مجبور به بازی کردن نقش مان هستیم؟ سوال... سوال... سوال!!!
.....................
ساخته شده با پرنیان
سر کوچه که رسیدم هنوز تمام دیوار خراب نشده بود.پلاک فلزی به میخ شکسته و آویزان بودو تلو تلو میخورد و خاکو گردو غبار در نم آن بد از ظهر پایزی همچون بخار به نظر میرسید.قیژ قیژ ماشین خاک برداری که بی ترس و اهمه داشت پیش میرفت و ملک آقا بزرگ را پودر میکردتا چند خیابان آن سؤ تر میامد.آجر به اجر بنای قدیمیبا خاک یکسان میشد و انگار هویت من بود که داشت فرو مریخت.هیچیک از ایل و تبار طلا چی شاهد نبود شدن مجتمع نبودند جز من.
...........................
ساخته شده با پرنیان
ارسال کننده: سید محمد رضا خطیب
| تاریخ ارسال: 29/05/1388
نویسنده: طیبه امیر جهادی
مترجم:
حجم کتاب: 445 KB
- غصه نخور حالا كاري كه شده، اميدوارم از اين به بعد راهتو درست انتخاب كني.
وقتي داخل حرم شديم باز احساس عجيبي بهم دست داد. خواستم گوشه اي دور از ضريح بشينم كه ليلا مانع شد و گفت:
- نه ياسي،بيا بريم نزديك ضريح، ببين چه آرامشي بهت دست مي ده. آرامشي كه سالها به دنبالش بودي ميتوني امشب همين جا به دست بياري.....
ارسال کننده: سید محمد رضا خطیب
| تاریخ ارسال: 29/05/1388
نویسنده: نرگس عینی
مترجم:
حجم کتاب: 307 KB
نمي دونم ياس . بهرام خيلي عجيبه ،درك و روحياتش خيلي سخته ،يه جور دوگانگي محسوس در اون ديده مي شه . غرور و بلند پروازي اش حد و نهايتي ندارن . در حالي كه با دوستاي پسرش گرم وخودمونيه ، اما به همون اندازه در بر خورد با دخترا محتاطه . بدون شك اون جزو پنج پسر خوشگل و خوش تيپ دانشگاهه و حتي شايد بهترينشون باشه ، ولي هيچ وقت خودشو درگير مسائل عاطفي نمي كنه .
ارسال کننده: سید محمد رضا خطیب
| تاریخ ارسال: 25/05/1388
نویسنده: ماندا معینی(م. مودب پور)
مترجم:
حجم کتاب: 225 KB
یه ساعتی هست که برگشتم خونه اما هنوز نه ناهار حاضره و نه خودم !ظرفای دیشب کثیفه و چرب و چیلی تو ظرفشویی مونده ن !رختای چرکم تو سبده کنار لباسشویی!خونه م کثیفه و به هم ریخته !
خودمم رو یه مبل کنار یه میز موندم !چشمم به یه ضبط صوت کوچولوئه که رو میز گذاشتم !بغل شم چند تا نواره !یه ساعته نشستم و میخوام که روشنش کنم اما نمیشه .!
یعنی ممکنه که نیم ساعت دیگه بتونم روشنش کنم ؟!یا مثلا امشب؟ یا فردا؟!اما چه فرقی داره ؟ چه الان چه نیم ساعت دیگه چه شب چه فردا .
اولین نوار رو گذاشتم توش کلیدش رو فشار دادم .
نوار اول
شنبه ساعت 9صبح تاریخ...زندان زنان...پرونده شماره ...نام افسانه...
ارسال کننده: سید محمد رضا خطیب
| تاریخ ارسال: 23/05/1388
نویسنده: ماندا معینی (م. مودب پور)
مترجم:
حجم کتاب: 157 KB
پروازه دختری است که پیش از رسیدن به بلوغ پدر و مادرش را از دست داده و نزد خانواده عمویش زندگی می کند، پس از اتملام تحصیلات دانشگاهی در رشته پزشکی ، برای گذراندن طرح به یکی از روستاهای دور افتاده می رود . وی از کودکی ناف بریده پسر عمویش بوده و از این موضوع ناراحت است و با رفتن از پیش ان خانواده احساس آرامش می کند. با اوردن دختر جوانی به نزد او به عنوان اولین بیمار متوجه می شود که او به خاطر عشق به پسری از ده دیگر و ارتباط پنهانی با او ، خودکشی کرده است . در همان شبی که دختر در درمانگاه است توسط همان پسر و دوستانش ربوده می شود و سپس اهالی ده برای حفظ شرف خود به دنبال انها رفته هر دو را می کشند و نعش دختر را به ده بر می گردانند . چند روز بعد جسد خواهر همان دختر را که کاملا سوخته به درمانگاه می اورند و ادعا می کنند که هنگام نفت ریختن دربخاری اتش گرفته است .اما کژال دختری که پدرش قول او را به ازای بیست گوسفند به کدخدا داده ضمن فرار از خانه و پناه اوردن به درمانگاه فاش می کند که پدر ان دختر او را دست و پا بسته به طویله برده و با بنزین اتش زده ست . کژال از پروازه می خواهد تا به او لباس و اسلحه بدهد تا او به کوه فرار کند . در ان ده زنی مقتدر به نام خانبانو که روزگاری زن خان بوده زندگی می کند و به پروازه علاقه زیادی دارد و گاه به گاه از او دعوت می کند که به خانه قصر مانند او که درقلعه ای واقع است برود .
---------------------------------
ساخته شده با پرنیان